تبليغاتX
سربازخانه

سربازخانه

ناگفته ها و دلتنگی های چند سرباز ...

این چند وقته که نبودیم 2....

سلام به همه دوستان قدیمی و جدید

راستش این وبلاگم داره میپکه از هم انشالا.....

نمیدونم چرا کسی دیگه تو کار پست نیست اول خودم البته خدائیش یه سری از خاطرات آموزشی که با حاجی حسین داشتیم رو تایپ هم کرده بودم اما فایلش گم شد و امان از ........... دیگه یاری نمی کنه کاریش هم نمیشه کرد

از حال باقی بچه ها هم تقریبا بی خبرم فقط گاهی میبینمشون

راستی من الان سر خونه و زندگی خودم رفتم و دیگه تو سربازخونه نیستم البته میدونم یه چندتایی سرباز و کارمند اضافه شده که من خیلی باهاشون اشنایی ندارم و زحمت معرفیشون رو داش مجید باید بکشه . بهرحال ...

این چند وقته فقط یه آقا مجتبی یه مهمونی برای کارت پایان خدمتش داد که تو اون با کمک مش حامد که الان دیگه برا خودش خیلی مشتی شده محمد_ط و حمید_ص رو هم شستیم خیلی حال داد

قرار بود بعد از مجید و مهدی هم سور کارتشون رو بدن که فکر نکنم سوری در کار باشه مهدی که هر وقت حرف سور رو بهش میزنیم میگه : "من که تا 7-8 تا سور نخورم ،سور نمیدم"

+ نوشته شده در  87/11/13ساعت 16:24  توسط مصطفی  | 

ورزش در سربازخانه

برای ورزش توی سربازخونه دو تا انگیزه وجود داره: یکی نوع کار بچه ها که مستلزم ساعات طولانی نشستن روی صندلی و بالطبع عدم تحرکه و یکی دستپخت های یکی از یکی بهتر حضرات  که باعث میشد به ضرب و زور روغن شاهکارهاشون رو به خورد خلق الله بدن . البته چشم انداز خفنی از ورزشگاه تختی روبروی حیاط سربازخونه که از بالکن طبقه بالا قابل رویت هست هم تاثیر زیادی توی حفظ روحیه ورزشکاری بچه ها داره.
خب از انگیزه ها که بگذریم می رسیم به رشته های مورد علاقه دوستان. اولین رشته همون نرمش معمولیه که بعضی وقتا یکی پیدا میشه و صبح میره توی حیاط و یه چندتایی حرکت نرمشی و کششی و از این جور کارا انجام میده تا بچه ها یادشون نره که یه کم ورزش و نرمش هم بد نیست. در این رشته می تونم از بزرگانی چون سید هاشمی و محمود نام ببرم که البته هر دو شون رفتن خونه بخت و دیگه توی سربازخونه نیستن.
دومین رشته ورزشی بدنسازیه. بچه ها یه موقعی همت کرده بودن و یه سری وزنه و هارتل و دمبل خریده بودن و اون رو توی زیرزمین سربازخونه ریخته بودن و هر از چند گاهی سر شب میرفتن توی زیرزمین و یه حالی به وزنه ها میدادن و البته قول رایج در مورد این رشته 'زور زدن' بود. بعد از زور زدن هم معمولاً دوش می گرفتن. از پیشکسوتان این رشته می تونم به  حاج مصطفی اشاره کنم که البته یه هیکل کاردرست هم داره .
اما پرطرفدارترین رشته ورزشی توی سربازخونه رشته مردمی و محبوب کشتی یه. پای ثابت کشتی توی سربازخونه مصطفی ست. معمولاً مصطفی با دوبنده یا بی دوبنده! گیر میداد به یکی و تا باهاش کشتی نمی گرفت و یه 10-20 تا فن بهش نمی زد ولش نمی کرد. حریفشم اکثراً محمود یا من بودیم. کشتی گرفتن محمود در نوع خودش خیلی باحال بود ؛ همچین کشتی رو جدی می گرفت و با حرص زور می زد که هر کی نمی دونست خیال می کرد الان فینال کشتی المپیکه. مصطفی هم که زور تو بازوهاش خشکیده بود معمولاً بعد از چند ثانیه یه فن میزد و طرفش رو کله پا می کرد. از اتفاقات جالب کشتی مصطفی و محمود اینه که یه بار مصطفی محمود رو برده بود به پل و محمود زیر هیکل مصطفی مثل قوطی رانی له شده بود. در همون حال محمود خیلی جدی به مصطفی میگه: اگه می خوای تسلیم بشی الان فرصت مناسبیه! مصطفی که اینو میشنوه از خنده شل میشه و در نتیجه محمود مصطفی رو میزنه زمین و میشینه روش.
بعضیا توی کشتی سبکهای مخصوصی داشتن مثلاً حامد حین کشتی یه دفعه خودش رو عین یه گونی سیب زمینی ول میداد روی طرف و اون بنده خدا هم زیر هیکل سنگین حامد له میشد و بعد چند ثانیه تسلیم میشد.
کشتی های من با مصطفی در نوع خودش خیلی جالب بود. مثل بقیه توی همون حملات اول مصطفی ضربه میشدم و بعد مثل یه عروسک هر چقدر که دلش می خواست بهم بارانداز و فیتیله پیچ و از این چیزا میزد  اما نکته جالبش این بود که اغلب کشتی با مصدومیت مصطفی تموم میشد. یا پوست پاش کنده میشد یا آرنجم میخورد توی دهنش! این جریان ارنج رو هم بگم که یه بار مصطفی غرق در اجرای فنون مختلف بود که نمی دونم یه دفعه آرنج من توی موقعیت نامناسب قرار گرفت یا فک مصطفی و از برخورد این دو شی یه صدای خفن و متعاقب اون عقب نشینی مصطفی رخ داد. دهنشو چسبید و همه ساکت شدن. پیش خودم گفتم اقلاً یه چندتایی دندوناش شکست یا چند سانتی متری از زبونش رو گاز گرفت. مصطفی گفت که چیزی نیست و به یه بهونه ای خیلی آروم رفت بیرون و بعد که اومد گفت رفتم دکتر و نزدیک بود بخیه بزنن و یه بسته نی هم دستش بود که گفت دکتر گفته فعلاً با نی غذا بخور! ما هم کلی سر به سرش گذاشتیم و گفتیم که آره خون سفید از دهنت میاد و روده هات از لپت زده بیرون. جالبه که مصطفی فقط همون شب از نی استفاده کرد و تا مدتها بسته نی توی یخچال سربازخونه جا خوش کرده بود.
البته رشته های دیگه ای هم توی سربازخونه بود که نمونه هایی از اون رو می تونید از اینجا ببینید:

بدنسازی ورزش باستانی

بعضی وقتا هم از طرف مرکز یه سری مسابقات ورزشی برگزار میشه که شرکت فعالانه بروبچ سربازخونه در نوع خودش ستودنیه. مثل مسابقات پرتاب دارت یا تنیس روی میز . اینم یه عکس از مجتبی که مسابقات تنیس روی میز رو خیلی جدی گرفته بود و با کاپشن ورزشی میومد مرکز:

آمادگی مجتبی برای مسابقات تنیس

+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 19:11  توسط اميرحسين  | 

امیرشوران

معمولا وقتی یکی از بچه ها یه  اتفاقی براش میفتاد که قابلیت گرفتن سور رو داشت با کمک بچه ها مخصوصا حامد سور رو ازش میگرقتیم، اما بعد از مدتی خود سور دادن یه فرهنگ شد و خود بچه ها با یه شیرینی هم که شده سور میدادند و احتیاج به زور و منطق نداشت.

بعد از رفتن حامد و آمدن موج نویی از سربازها کم کم این سنت رو به افول گذاشت و کار به جایی کشید که بعضیها برای ندادن سوری که به گردنشون بوده (سور پایان خدمت) سینه جلو میدادن و احساس کلفتی میکردن اما ....................

امیر حسین تقریبا یه سال پیش سربازیش تموم شد ، و حاضر نبود سور هم بده اما پس از کش و قوسهای فراوان و رایزنی های بسیار بلاخره در تاریخ 2 مرداد سال 87 که ایشون به قم تشریف بیارن و سورشون رو هم بدن.

راههای مختلفی برای شستن ضمن سور ایشون گفته شد، رضا می گفت : کلید خونه رو که نداره وچون خیلی پررو بازی درآورده اصلا راهش ندیم تو خونه و مجبور بشه برگرده خونشون !!! که البته بسیار نامردی هم بود.

من اعتقادم این بود که نباید زود بشوریمش و باید بزاریم تو استرس بمونه و در وقت مقتضی بهش حمله کنیم و بشوریمش

خلاصه..........

چهارشنبه شب من رفته بودم برای خودم یه شلوار بخرم وقتی داشتم میرفتم خونه ، نزدیک خونه که رسیدم دیدم یه نفر جلوی در نشسته .اول فکر کردم شاید بچه های فوتبالیست محلن یا پیرزن یا پیرمرد همسایه  !!! اما نزدیکتر که شدم دیدم بلند شد و با صدای معروف آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ امد طرف من ، از فرم هیکلش فهمیدم بابا این امیر حسینه . بعد از ماچ و بغل رفتیم تو خونه که در همین زمان مجتبی هم تماس گرفت که بچه رو تحویل گرفتم یا نه.

تقریبا تا یه ساعت بعد همه بچه ها امدن . به رضا هم زنگ زدیم اما نیومد .میگفت دستم بنده :) البته اقا مهدی هم با حضورشون همه رو سرفراز کردن خلاصه بحث سر سور و کلیپ موبایل و دانشجوا بالا گرفت امیر حسین میگفت من فردا ظهر نیستم که جوجه بدم و کار دارمو . آخرش قرار شد پیتزا بخوریم با سیب زمینی و نوشابه و......بعد از کلی صبر و اینور و اونور شدن پیتزا ها رو اوردن و جای همه تون خالی ، همه پیتزا ها رو خوردیم و رژیمهای غذایی رو به گند کشیدیم بعدش دوباره بحث درمورد کلیپ و دانشجوا کلی ضحبت کردیم تا نوبت یه شستشو رسید امیر چون شرایط و نحوه شستشو رو میدونست سریع با لباس رزم آماده شستشو شد (همون لباس زیر تنها )جالب اونجا بود که مهدی که دنبال لباس برای خواب میگشت لباسهای امیر رو پوشید من و مهدی دست و پای مهدی ( مهمون) رو گرفتیم و بردیمش نوی حیاط و اب رو گرفتیم روش اما چون مهدی خودش روی شیلنگ نشسته بود با قطعی آب مواجه شدیم که باعث یه وقفه تو شستشو شد . بعد از مهدی نوبت به امیرحسین رسید و چون ایشون صاحب مجلس بودن بصورت ویژه و با مایع دستشویی شسته شدن تا خوب و حسابی تمیز بشه البته کمی دست و پا زد همش میگفت : سرده ،آب بریز چشمام سوخت و..... . بعد از امیرحسین نوبت به مهدی رسید که در کمال آرامش و خونسردی شسته شد و بعدش هم مهدی من رو شست .مجید هم که طبق معمول فیلم برداری میکرد البته نمیدونم چرا همیشه از تو پاشنه در فیلم برداری میکنه و نمیاد توی حیاط و مجتبی هم که کلا اهل آب بازی نیست .

بعد از حیاط دعوا و آب بازی به داخل خونه کشید و دوباره مهدی رو شستیم . البته مجبور شدیم دست به کارهای منطقی و فرهنگی بزنیم . قرار بود صبح لباسهای امیر رو توی تشت آب بندازیم و بریم سرکار اما دیدیم بچه کار داره

از موارد بالا فیلم و عکس موجود میباشد که به دلیل 72+ بودن آنها از گذاشتن وبلاگ معذوریم

 

+ نوشته شده در  87/06/08ساعت 22:27  توسط مصطفی  | 

نوآوری در شستشو

بعد از طرح بحث شستشوی الکترونیکی ، در سربازخونه راههای بسیار زیبا و درخور ذکری بیان شد که بعضی از اونها در جای خودش واقعا میتونن نامزد جایزه اسکار نوآوری باشن . اما خوب ما برای اینکه دوستان فضای دید مجازی بهتری پیدا کنن و هم اینکه در بحث شریک باشن ، یه توضیح مختصری در مورد شستشو و انواعش میدیم ایشالا که دوستان ما رو در گسترش این فرهنگ یاری میکنن :

فکر کنید قراره یه نفر رو بشورید و اون شخص هم میدونه که قراره شسته بشه ( البته شایدم ندونه) شما به همراه دوستان و شخصی که قراره شسته بشه ( از این به بعد مجرم) دارید از تو کوچه میرید به سمت خونه حالا چجوری میشوریدش :

1 – تو راه کلی براش از مزایا و محسنات شستشو حرف میزنید و کلی تو دلش رو خالی میکنید . 2-3 تایی اصلا نمیزارید از فکر شسته شدن بیاد بیرون. همش هم بهش میگید: " نترس درد نداره ما هم شسته شدیم " . وسط راه چندتا دیگه از دوستان هم به شما اضافه میشن و میگن : " کجائید بابا مردیم از انتظار " بعد به مجرم اشاره میکنن و میگن : "به به .....( اسم کوچیکش رو صدا میزنن) هم  که اینجاست چه حالی ببریم امروز . بساط عشق و حال پهنه ، خدایا شکرت و ......... " وقتی رسیدید دم در خونه همه نیم دایره بشن و به مجرم تعارف کنن که بفرما تو و اصلا نمیشه اول شما و ...... اما در همین وقت یه نفر از رو پشت بوم یه تشت آب بریزه رو مجرم. تا مجرم میاد بفهمه چی شده همه فرار کنن تو خونه در رو هم از تو ببندن و با صدای بلند بخندن. بعد چند دقیقه در رو باز کنن و مجرم رو بیارن تو خونه و بهش بگن : " دیدی درد نداشت تموم شد رفت فقط باید شل کنی ریلکس باش بابا ، بیخیال !!!!! ". ( البته تمامی افراد میتونن به فراخور ذهنشون هر چی به دهنشون میرسه بگن فقط مجاز باشه). بعد که مجرم حالش جا امد یهو دوباره یه تشت آب بریزید روش اما اینبار فرار کنید چون تجربه نشون داده برای بار دوم معمولا مجرم امپرش زود میره بالا و از مدار جنبه خارج میشه .

2 – تو راه اصلا با مجرم در مورد شستشو حرفی نزنید ، همش در مورد کار و حقوق و مزایا ، مسائل روز ، دانشجواااااااااااا .................. صحبت کنید. حتی وسط بحث میتونید الکی اعصابتون رو خورد کنید و چندتا فحش هم بدید که مجرم خیالش راحت بشه که از شستشو خبری نیست اما وقتی رسیدید تو خونه قبل از اینکه مجرم لباساش رو عوض کنه همگی دوستان به اضافه دوستانی که از قبل تو خونه مستتر شدن با صدای حمله ( البته میتونید از اصوات سرخپوستی هم استفاده کنید ) به سمت مجرم یورش میبرید و با لیوانهای پر آب میشوریدش بعدش میریزد روش و از 6 طرف ( 4نفر برای گرفتن دست و پاها و 2 نفر هم برای گرفتن هر گوشه ای رو که دلشون خاست !!! ) میگیریدش . میبریدش تو حیاط و کنار شیر آب میخابونیدش رو زمین و پاهاش رو هم بالا نگه میدارید. بعد با اب میشوریدش و بعدش دوباره بهش ریکا ( یه مدل مایع ظرفشویی) میزنید و اینبار خوب میشورید و هر کس برای حاجت گرفتن یه چنگی میزنه

3 – تو این روش تا قبل از ورود به خونه همانند روش شماره 2 عمل میکنیم یعنی اصلا حرف شستشو رو هم نمیزنمیم . وقتی رفتیم تو خونه باز هم حرفی در مورد شستشو نمی زنیم لباسها مون رو عوض میکنیم استراحت میکنیم ، میگیم و میخندیم ، بلوتوث بازی میکنیم ، از دانشجوااااااااااااااااا میگیم ، غذا میخوریم و میخوابیم . اما وقتی مجرم خوابید ما نمیخوابیم که، بیداریم اینجا به 2 روش میشه عمل کرد.روش اول اینکه همه با لیوانهای پر از آب بریم بالا سر مجرم . با یه ضربه به قسمت نشیمنگاه از خواب میپرونیدش و بعدش همه با صدای " تولدت مبارک !!!! " میشوریدش .در روش دوم میتونید بیدارش بکنید یا اینکه بیدارش نکنید بهرحال میریزید روش چهار دست و پاش رو میگیرید و از منحنی که با بدنش درست کرده، قسمت انتها (مینیمم منحنی ) رو به چهار طرف خونه میزنید بعد میبریدش تو حیاط و خوب میشوریدش . توصیه میشه در تمامی مراحل روش دوم از سروصدا استفاده کنید.

 

روشهای دیگری هم برای شستشو وجود داره اما به دلیل اینکه بعضی از انها رو باید بصورت ناب استفاده کرد و نباید لو بره و به اصطلاح شستشو سوزی میشه ( برای سورپرایز کردن بعضیها بهش احتیاج دارم ) .در ثانی برای اینکه بتوانیم از ذهن خلاق دوستان استفاده کنیم . در همین راستا دوستان میتوانند برای ارتقا سطح شستشوها و شستشوهای بهتر روشهای خود را در قسمت "نظرات" برای ما بفرستید.

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 12:29  توسط مصطفی  | 

eWashing يا شستشوي الکترونيک

مقدمه

رکود ورود سرباز و ميهمان به سربازخانه در ماه هاي اخير که آيين سربازشوران را مورد تهديد جدي قرار داده سبب شد تا شوراي عالي سربازخانه جلسه اي اضطراري با موضوع «سربازشوران، تهديدها و فرصت ها» تشکيل دهد. در اين جلسه رسمي، گذشته، حال و آينده اين آيين مورد بررسي قرار گرفت.

کالبد شکافي چالش ها و تلاش در جهت احيا و معرفي شايسته اين سنت ديرينه، منتهي به مصوبات ذيل گرديد که عينا تقديم مي گردد.

مصوبات:

  1. با توجه به تهديدهاي آشکاري که آيين سربازشوران را هدف قرار داده و با توجه به کاهش کمي سربازان در سربازخانه و نيز با توجه به هزينه هاي هنگفت مادي و معنوي اين مراسم، اين شورا، بازنگري در اصول و نحوه اجراي اين آيين را ضروري دانست.
  2. بر اساس بند 1 مصوبات و پس از بحث هاي مفصل، مقرر شد ضمن احترام به سنت گذشتگان و همگام با فن آوري هاي نوين ارتباطي، شستشوي الکترونيک (eWashing) به عنوان يکي از روش هاي اجرايي نوين آيين سربازشوران معرفي گردد.

تبصره: استفاده از نام هاي معادل زير و ديگر اسامي به شکلي که معرف روح حاکم بر مراسم  در فضاي سايبر باشد، بلا مانع است: شستشوي مجازي، شستشو از راه دور و شستشوي اينترنتي.

  1. اولويت اول، حفظ امنيت (Security) مراسم در فضاي مجازي وب خواهد بود. بر اين اساس، اعطا، لغو و يا تغيير نحوه دسترسي شويندگان، به عهده ارشد وقت سربازخانه مي باشد.
  2. فضاي مجاز براي شستشوي افراد «مغضوب عليهم» وبلاگ سربازخانه مي باشد و اين افراد حتي با داشتن سطح دسترسي شويندگي، تنها در محل کامنت ها مجاز به دفاع شخصي و خشک کردن خود مي باشند.

تبصره: در صورت دريافت درخواست كتبي سوژه مورد نظر مبني بر شستشوي معادل در محل سربازخانه، تقاضا جهت بررسي در جلسه شورا مطرح خواهد شد.

  1. ساير جزييات آيين، اعم از نحوه شروع و خاتمه مراسم، تعيين سوژه مورد شستشو، نوع مواد شوينده و ديگر قوانين حاکم بر آيين سنتي به معادل هاي مجازي تبديل و به اطلاع افراد ذيربط و ذيصلاح خواهد رسيد.

تبصره: تشخيص ارتباط و صلاحيت افراد منوط به تصويب اين شوراست.

  1. مصوبات اين جلسه پس از اعلان عمومي در محل وبلاگ لازم الاجراست.

در حاشيه نشست:

-         کاهش نزولات جوي و ناياب شدن گاه و بيگاه مواد شوينده دلايلي بودند که آيين مجازي را به مرز تصويب رساندند.

-         بروز برخي جرايم اينترنتي و غير اينترنتي از سوي افرادي که دسترسي محلي به آنها محدود مي باشد، عرصه وب را براي شستشو توجيه پذيرتر کرد.

-         يکي از موافقان آيين مجازي در دفاعيه خود اشاره کرد: با اين شيوه ديگر نيازي نيست که از سربازشوران، فيلم و کليپ تهيه و منتشر کنيم، هر فردي – چه عام و چه علي الخصوص، خاص - مي تواند قيافه آب کشيده مجازي سوژه را در هر زمان و مکاني تنها با مراجعه به وبلاگ مشاهده کند.

 

 

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 12:39  توسط مجتبي  | 

این چند وقته که نبودیم.....

چند وقتیه که هیچی هوا (هوا کردن = آپلود کردن) نکردیم. البته بگم مشکلاتی وجود داشته که ما نتونستیم چیزی هوا کنیم که هر کدومش یه قصه هزار و یک شبه.

مهمترین مسئله آفتیه که بچه ها افتاده و همه دارن متاهل میشن. بعد از محمود و حامد من ( سید مصطفی ) و اقا رضا باقری و البته حاج حسین  خدا بیامرز شدیم بصورت کاملا زیرپوستی رفتیم بالای تپه و از بابت خرج و مخارج بالای زندگی که خوب بهونه ای شده برا ما هنوز سور ندادیم. البته اولویت با آقا رضاست و من تو صفم.

یکی دیگه از مسائل بوجود آمده تو سربازخونه  کار کردن بچه ها است اونم بصورت شدید. که دیگه وقتی برای هوا کردن نزاشته . البته حساب بعضیها که به دلیل مسائلی از سربازخونه تبعید شدن جداست که به لطف خداوند و کمک بچه ها و دعای خیر مردم با یه سور اونها هم رفع تبعید میشن البته باید چندتا تعهد انضباطی هم بدن.اینم بگم که هیچی کار فرهنگی نمیشه و مثل اون جواب نمیده.

هفته پیش محمود برای کارهای تصفیه حساب یه سری به ما زد  که بصورت اتوماتیک یه سور هم داد . جای همه دوستان خالی مخصوصا امیر حسین . طبق معمول سورخوران داشتیم و بساط جوج به پا . دست آقا حامد درد نکنه که این دفعه خیلی زحمت کشید . از بچه های قدیم اول محمد اس اومد من داشتم باهاش روبوسی میکردم که حامد زحمت دیگ آب رو کشید و با یه تیر ۲ نشون زد . بعدش مهدی (عجوبه هزاره سوم سربازخونه) که به صورت متوالی و پیوسته مورد عنایت حامد واقع شد و با حرکات موزونی که به بدنش داد همه خونه رو شست.سید و نعمت هم امدن . البته یه برنامه ویژه هم داشتیم که طرف نیومد . البته نبود رضا موجه بود (رضا ربطی به برنامه ویژه نداشت ) بهر حال تا من و حامد و.... تو حیاط جوج ها رو به درست کردیم بچه ها تو خونه بساط شام رو درست کرده بودن . واقعا جای دوستان خالی بود

 

در اخر اینم بگم که ما همچنان منتظر سور امیر حسین هستیم و امید واریم کار به عملیات فرهنگی نکشه.

+ نوشته شده در  87/02/19ساعت 11:13  توسط مصطفی  | 

محمود هم از پیش ما رفت

یکی یکی داره از جمعیت بروبچز(همون جمع سالم بروبچ) سربازخونه کم میشه ، اونم سربازخونه ای که به اعتراف خیلی ها یکی از بهترین دوره سرباز خونه های مرکز بوده و از لحاظ دوستی و همکاری بچه ها با هم دیگه  نمونه بوده و خیلی از سربازهای قدیمی به اون به چشم حسرت نگاه میکنن .

بعد از حامد ا... که به دلیل گرفتن یه خونه نزدیک به محل کارش و امیر حسین که به دلیل تموم شدن خدمتش و برگشتنش به کاشون و دنبال کار گشتن و جابر که به خاطر آوردن عیال مربوطه به قم و تشکیل یه زندگی آبرومند سربازانه از پیش ما رفتن ، بالاخره محمود هم به دلیل برخی از مشکلات که ناگفته نماند بالای تپه رفتن محمود هم بی تاثیر نبوده ، ناچار به جدایی از ما شده و عزم بلاد خود کرده و عازم سفر شد.

ضمنا ً در اینجا دست به افشاگری میزنم و اعلام میکنم الیوم 13 آذر ماه سنه 1386 هجری خورشیدی برابر با چهارم دسامبر 2007 میلادی برابر با ثالث عشرون من شهر ذی القعده سنة الف اربعة ماة و ثمانی عشرین، جناب مستطاب آقا امیرحسین سور کارتشون رو ندادن و همچنین از ترس شستشو به هیچ وجه حاضر به برگشتن و یا حتی یه سر زدن به بچه ها علی رغم کلی دعوت رسمی که بارها ازش شده هم نیست .

محمود هم در سکوت و بی خبری رسانه ها و به شیوه یک انقلاب مخملی قصد جدایی از مرکز رو کرد و حتی ما هم از به دنبال کار گشتن محمود بی خبر بودیم تا اینکه بالاخره هفته قبل بود که خودش گفت که یه کار توی مشهد پیدا کرده که با توجه به شرایطش براش مناسبه ، مام با اینکه خیلی دوست داشتیم محمود با توجه به خصوصیات اخلاقی خوبش پیشمون بمونه ولی خوشحال شدیم که یه کار خوب پیدا کرده و داره از پیشمون میره.

  باتوجه به شرایط گفته شده بچه ها بر آن شدند که تا محمود نرفته سور ازدواج حامد رو که تا چند ماه قبل هم کلا ً منکر اون می شد (ازدواج) رو در سالگرد ازدواجش ! ازش بگیرن تا محمود هم با یه خاطره خوش از پیش ما بره که طبق معمول برای مراسم سور اعلان عمومی شد. جای همه دوستان ، بویژه جناب مستطاب الدولة‌ ، امیرحسین که بازهم به دعوت رسمی مقامات عالیرتبه سربازخانه پاسخ منفی دادند خالی بود ، مراسم در فضایی دوستانه و پر از استرس دوستان از شستشوی ویژه ی زمستانی  برگزار شد (گذشته از شوخی مراسم خوبی بود).

نکته قابل ذکر این مراسم دسته گل حاج زنبور عسل نه ! حاج مهدی بود که بنا به سفارش دوستان مبنی بر گرفتن سه پاکت دوغ ، ایشون هم از الطاف ملوکانه خود بذل کرده و فی المثل سه پاکت دوغ گرفته بود ، که چشمتان روز بد نبیند ، بعد از اینکه این بنده حقیر بارگاه با اعتماد کامل به عمل جناب نامبرده ی اسمشو نبر و بدون نگاه کردن به پاکتا اون بیچاره ها رو (پاکتها) سر بریده و بر ای بردن سر سفره تمامی اونا رو توی پارچها ریختم  و دوستان با اکراه کامل هر کدام یک لیوان میل نمودند ، کاشف به عمل اومد که ، حضرت آقا اشتباها ً زرنگی کرده و به جای دوغ ، شیر خریده بودند ، خلاصه کلی مورد عنایت دوستان قرار گرفتند.

در پایان باید بگم که محمود هم کم نذاشته و قرار شده قبل از رفتنش امروز ظهر بچه ها رو مهمون سور وامش بکنه و بچه هام تصمیم دارن به رسم یادبود یه هدیه به محمود بدن.

در پایان ذکر دو نکته لازمه ، اولا ً اینکه رفتن محمود اونقدر تاریخی و تاثیر گذار بوده که من رو بالاخره دست به کیبورد ! کرد ، دوما ً (همون ثانیا ً) ممکنه که هر کدوم از دوستان بنا به تراوشات ذهن متخلق خود نویسه ای در این باب را به رشته تحریر درآورند

بنده ی ضعیف ِ حقیر درگاه ، عبدا...

 
+ نوشته شده در  86/09/13ساعت 13:32  توسط مجید  | 

مراسم افطاری در سربازخونه و تعقیباتش

قرار شده بود یه روز بچه ها تو سربازخونه افطاری بدن . از چند تا از بچه های قدیم هم دعوت کردیم تا بیان و یه دیداری تازه کنیم.

    همچنین قرار شد از مسئول سرابیز یه تشکری بکنیم . نزدیک افطار که شد من رفتم دنبال شام و میوه – محمود رفت دنبال خرما و زولبیا و سوپ و باقی پیش غذاها و حامد هم رفت دنبال تقدیرنامه و.....

باقی بچه ها هم رفتن خونه که تمیزش کنن. نزدیک افطار که شد سفره رو پهن کردیم و حسابی چیدیمش تا اذان رو گفتن یواش یواش بچه ها دور سفره جمع شدن اما چون مهمون نیومده بود صبر کردیم.

متاهلها هم نیومده بودن دلیلش هم کاملا معلومه وقتی مهمون اومد یواش یواش خوردن رو شروع کردیم و از سر سفره تا تهش هر چی بود رو سعی کردیم بخوریم بعد از غذا با چایی و میوه و صحبت یه 2 ساعتی رو گذروندیم . بعدش رفتیم سروقت آقا رضا..........

آقا رضا دفعه قبل از سنت حسنه شستشو فرار کرده بود اون هم به نامردی.هرچند اونی که فراریش داده بود به سزای عمل زشتش رسیده بود اما این مسئله باعث نمی شد که ما در وظیفه خودمون کوتاهی کنیم . سرتون رو درد نیارم من و حامد رضا رو بردیم تو حیاط اونم موزر(ماشین اصلاح) به دست . تصمیم داشتیم ریشهای رضا رو براش بزنیم . برای رعایت نظافت پیراهن رضا رو در آوردیم و حامد ماشین رو زد تو پریز و روشنش کرد منم رضا رو گرفتم . رضا شروع کرد به دست و پا زدن و حامدم برای اینکه رضا حساب کار دستش بیاد ماشین رو برد طرف سر رضا و از اونجایی که رضا داشت وول میخورد ماشین رفت تو موهای رضا . ما مونده بودیم بخندیم یا فرار کنیم یا ماله بکشیم .  همه زده بودن زیرخنده و رضا هم دنبال آینه میگشت و چپ و راست در مورد اعتقاد من و حامد به روح سوال میپرسید . من به دلایلی نمی تونم شرح کامل این قسمت رو بگم

خلاصه قضیه رو یه جورایی ماست مالی کردیم و دوباره برگشتیم تو حیاط . من و حامد و مجید و مهدی

باقی بچه ها چون میدونستن احتمال شستومال ( شستشو و مشت و مال ) زیاده نیومدن . به اوس جواد گفتیم در رو هم از پشت ببند که کسی نتونه فرار کنه.اینجا بود که تازه اوس مهدی فهمیده بود کجا امده و یه جورایی میخاست از شسته شدن فرار کنه جای دوستان همگی خالی ..........

اول افتادیم به جون سیبیلهای رضا . سیبیلهاش رو که زدیم اومد جلو امد آینه ما هم گفتیم خب بسه میتونی بری خونتون. اما رضا همچنان سراغ روح و اعتقاد من به روح رو میگرفت . جای دوستان خالی این دفعه آینه رو هم بردیم تو حیاط و دادیم دست خود رضا . حامد موزر به دست همونطور که رو نیمه راست صورت رضا مدلسازی تمرین میکرد و از خاطرات شیرین دانشجوئی تعریف میکرد بعدشم ماشین رو میداد دست مجید و روی نیمه چپ مدلسازی تمرین میکردن .رضا همچنان در مورد روح و اعتقاد ما به آن سوال میکرد و یواش یواش خنک میشد . باز هم جای همه دوستان یه نیم ساعتی سرگرم بودیم تقریبا چیزی از ریشهای رضا نمونده بود که بچه ها خسته شدن و موزر رو دادن به خود رضا . اونم بعد از لکه گیری اومد تو. نکته جالب این بود که ما ریشهای رضا رو زده بودیم اما رضا وسط سرش رو تو آینه نگاه میکرد.

فردا که رفتیم سرکار رضا با کلاه امده بود سرکار و صورتش رو هم از ته زده بود .فقط من مونده بودم که دوستان از کجا میدونستن یا چجوری حدس میزدن که رضا دیشب سربازخونه بوده !!!!!!
+ نوشته شده در  86/07/24ساعت 19:59  توسط مصطفی  | 

ياران از دست رفته و به دست آمده

خيلي وقته كه چيزي ننوشتيم ميدونم اما خوب ما هم دلايل خودمون رو داريم :

اول اينكه اينجا اينترنت سهميه بندي شده و مسلما تو اين شرايط كسي به فكر مطلب گذاشتن نيست چون بعد از چند بار ايميل چك كردن و چند سرچ سهميه شما تموم شده.نكته جالب اينكه انگار اين سهميه بندي فقط مخصوص قسمت فني و برنامه نويسيه و باقي قسمتها محدوديت ندارن.

دوم اينكه بدليل تعطيلات تابستاني اصلا فراموش كرده بوديم كه وبلاگي هم داريم و هر وقت كه يادمون مي افتاد اينترنتمون تموم شده بود !!!!!

سوم و از همه مهمتر اينكه سربازي امير حسين ( امير حسين گربه كش رو ميگما..... :) )تموم شد و كلا قسمت فرهنگي سربازخونه به حالت معلق در امده البته اين خودش احتياج به يه تاپيك داره كه چون خود امير زياد مهم نيست پس بيخيال تاپيك امير اما جالبه بدونيد كه از وقتي امير رفته :

 

ما به راحتي و به مقدار زياد ميوه ميخوريم.

ما به مقدار فراوان نان سنگك ميخوريم.

مجبور نيستيم ساعت 12 شب شام بخوريم اونم آشغال ( سوسيس يا فلافل ...)

بلوتوس بازي و ديدن كليپهاي صوتي و تصويري بصورت معلق درامده است.

كسي تو خونه قر (يا غر نمي دونم ) نمي زنه.

همه هر جوري بخوان و به دلخواه سوتي ميدن و كسي نيست كه همش آتو بگيره.

و..

.

.

.

 البته اينم بگم قبل از امير حسين ، جابر هم از سربازخونه رفته بود.

امير رفت اما آرزو دارم با تمام وجود خاك تو سرش بريزم آخه حيف نون يه شيريني كه هيچي يه سانديس هم نداد ( البته ميدونم اگه اينو بخونه ديگه بيسكويت هم نميده که مهم هم نيست)  ولي اگه برگرده من بعنوان زورگير خونه از طرف بچه ها از همين تريبون اعلام ميكنم كه علاوه بر شيريني كه ميگيريم (حتي به زور) ، شستشوي مناسبي هم به ان عزيز از دست رفته خواهيم داد. تازه آقا وقتی میخاسته بره یه سری

تصاویر مستهجن هم از خودش به یادگار گذاشته که باعث شده بچه ها دست به طراحی تاکتیکهای جدید  برای شستنش بزنند .

 

اما يه سرباز جديد هم امده بنام آقا مهدي . ج از اهالي بيدگل كاشان كه مدركش هم كامپيوتره و تو قسمت فروشگاه كار ميكنه ولي چون بعد از دو سه روز براي نمايشگاه بردنش تهران زياد باهاش آشنا نشديم اما مهمترين ويژگيهايي كه تو اين موجود هست :

 

دايورت شديد و در تمامي موارد.

بازهم دايورت شديد .

 اهل حال و شوخی

جنبه بالا حتي در هنگام شسته شدن

جدي شدنهاي خيلي خنده دار

 

يكي از شيرين كاريهاي اوس مهدي اولين آشپزيش تو خونه بود : اول كه بعد از ساعتها بحث در مورد غذا آخر قرار شد براي سه شنبه تن ماهي درست كنه تا دستش راه بيفته وقتي از خريد تن ماهي برگشت به مجتبي گفته بود اينجا قيمتها چه جوريه؟ مجتبي گفته چطور مگه؟ در جواب گفته بود آخه مرده (فروشنده)

قيمت تن ماهي ها رو 1000 و 950 و 900 ميگفت ولي من آخرش 850 رو بهش دادم .فروشنده ميگفت بابا برامون صرف نداره ولي من همون 850 رو بهش دادم و امدم ::) جالب اينه كه قيمت روي كنسرو تن ماهيها 950 خورده.

اما همون تن ماهيها رو اوس مهدي طوري درست كرده بود كه اگه به گربه هم ميدادي نمي تونست بخوره ولي ما چون خيلي گشنه بوديم خورديم . سيب زمينيها خام ، گوجه ها هم معلوم نبود قرار بوده سرخ بشن يا ......... بهر حال نيم پز بودن . از پیاز هم خبری نبود میگفت : من پیازها رو ندیدم (پیازها و سیب زمینیها کنار هم هستند ) تن ماهيها هم معلوم نبود چه مزه اي ميدادن نه نمك نه ادويه نه رب ......
+ نوشته شده در  86/06/20ساعت 23:53  توسط مصطفی  | 

وقتي ديوانه اي در چاه سنگ مي اندازد !

حتماً اين ضرب المثل را شنيدين كه يه ديوونه سنگ در چاه ميندازه و هزار تا عاقل بايد بيان و سنگ بيچاره رو دربيارن . اما سنگ چيه و چاه كدومه و عاقل و ديوونه كيلويي چند.
اگه پستهاي قبلي رو خونده باشيد احتمالاً با نام حسين و كارهاش آشنا شديد. اما من به اختصار حسين رو خدمتتون معرفي مي كنم. حسين جزو كهنه سربازان مركزه كه قبل از اومدن من كارش تموم شد و رفت دنبال كار و زندگي خودش. به اذعان خود حسين مركز چند اشتباه كليدي داشت كه يكي از اونا پذيرفتن حسين به عنوان سرباز امريه بود!  حسين از بچه هاي خاك پاك كاشانه و مثل خيلي از كاشاني ها طنز جزو ذاتشه. دوران سربازي حسين پر بوده از دو دره بازي و لايي كشيدن و زير آبي. هر ترفندي كه به مخ مباركتون برسه حسين قبلاً اونرو انجام داده و سربازهاي فعلي مركز اگر بخوان دوز و كلكي هم سوار كنن نمي شه چون به احتمال زياد قبلاً اون حقه توسط حسين اجرا شده و اصطلاحاً اون نقشه سوخته اس. مشكل اينجاس كه حالا اگه واقعاً براي يكي مشكلي پيش بياد ولي قبلاً اقدامي شبيه اون توسط حسين اجرا شده باشه اون بنده خدا پيشاپيش محكوم به حقه بازيه !
يكي از شاهكارهاي حسين اين بوده كه دستش از بچگي يك خال گوشتي داشته كه البته براش مزاحمتي هم نداشته. حسين مي ذاره تا دوران سربازي و مي روه دكتر و خال رو در مياره. يه عمل سرپايي ساده كه بعد از پانسمان دكتر به حسين مي گه مي توني بري اما حسين به دكتر ميگه كه اگه مي خواستم به اين راحتي باشه كه نمي اومدم پيش شما و بالاخره 15 روز به خاطر يه جراحي ساده مرخصي استعلاجي مي گيرد! بعد از 15 روز هم مياد و تا آرنجشو باند پيچي مي كنه و خلاصه تا جا داره سر مركز شيره مي ماله. البته اين خبر بين كاركنان مركز پيچيده بوده ولي چون روند كار قانوني بوده كسي نمي توانسته كاري بكنه. حالا ديگه اگه كسي دستش قطع هم بشه كسي باور نمي كنه و همه ميگن مي خواد مركز رو بپيچونه. به عنوان مثال مجيد در آموزشي افتاده بود و يكي از استخوانهاي دستش صدمه ديده بود و با دست گچ گرفته اومده بود مركز اما همه بهش متلك مي گفتن و مدتي گذشت تا باور كنن كه واقعاً مشكل داره. اين مشكل الان براي رضا هم پيش اومده و دستش رو عمل كرده و دكتر معالجش براش يك ماه مرخصي نوشته اما دكتر نيروي انتظامي فقط يك هفته مرخصي رو تاييد كرده و بقيه يك ماه رو استراحت در يگان زده ! احمق حاليش نشده كه رضا امريه داره و تازه چون گرافيسته همه كارش با دسته. مركز هم به خاطر سابقه كار قبلي حسين باور نمي كنه كه رضا راست بگه و دكتر هم كه تاييد نكرده شده قوز بالا قوز. حالا رضاي بيچاره بايد روزا بياد و همين طور عين ديوار چشم دار بشينه روي صندليش و روزنامه بخونه تا ساعت كاريش تموم بشه و غيبت نخوره. حالا فهميديد عنوان اين مطلب چه معني و مناسبتي داره؟

+ نوشته شده در  86/05/07ساعت 21:26  توسط اميرحسين  |