سفر مشهد

دوستان سربازخونه ای سلام. الان ماه رمضونه و تا افطار هنوز یک ساعت و نیم دیگه زمان داریم و من از زور بیکاری اومدم یه سر بزنم این حوالی و گفتم به قول مصطفی یه مطلب هوا کنم تا یه بار بلاگفا درِ اینجا رو گل نگیره! اینم بگم که پیشنهاد مطلب رو مهدی خان طبسی دادن (از بچه های خوب قم که تو مرکز همدوره ما بود و الان فکر کنم کارمند بانک هستش).

آخرای سربازی من بود که تابستون بود و گفتن مرکز میخواد کارمنداشو ببره مشهد. حاج آقای معیدی، که مسئول امور سربازای مرکز بود و روحانی خیلی گلی هستش (شاید یه پست براش نوشتم)، یه حالی به سربازا داد و گفت به خرج مرکز می بردشون مشهد. ما هم از خدا خواسته گفتیم هم فاله هم تماشا. هم زیارت می کنیم هم با بچه ها یه مسافرت مجردی می ریم. رضا خودش بچه مشهد بود و بهمین خاطر شد تورلیدر ما و کارمون خیلی راحت شد. تنها مشکلی که وجود داشت این بود که باید خودمون و به خرج خودمون می رفتیم مشهد (حمل و نقل رو میگم).

اول زنگ زدیم به راه آهن قم اما گفتن بلیط تموم شده. به پیشنهاد یکی از بچه ها رفتیم تهران و از اونجا بلیط گرفتیم. یادمه که یه کوپه توی قطار درجه دو گرفتیم. نمی دونم برای چی درجه دو؟ زمانش به ما میخورد یا هیچ کدوم مون معنی درجه دو رو نمی دونستیم که البته قشنگ یاد گرفتیم! کوپه ما تا اونجایی که یادمه شامل من و مجید و رضا و مجتبی و مهدی طبسی و یه پسره بود که تو بخش اطلاع رسانی مرکز کار می کرد.

چون زمان زیادی گذشته جزئیات دقیقی تو ذهنم نیست اما شبی رو که توی کوپه گذروندیم خیلی به یاد ماندنی بود. فکر بد نکنید! الان توضیح میدم. کوپه قطارهای درجه دو تخت نداره و بجای اون صندلی هایی که روش نشسته بودیم باز میشد و هر شش نفر باید کنار هم مثل اموات میخوابیدیم بدون اینکه بتونیم جُم بخوریم. اولِ شب طوری نبود اما وقتی خوابمون برد دیگه هیچکس اختیار خودش رو نداشت و صبح که از خواب پا شدیم پای یکی تو چشم اون یکی بود و دست یکی رو شکم نفر بغلی و خلاصه یه صحنه خنده داری شده بود. انگار مجتبی نیمه های شب بلند شده و رفته بود زیر صندلی ها (کف کوپه) خوابیده بود. نکته وحشتناک داستان مربوط به مواقعی بود که یه قطار دیگه از بغلمون رد میشد. چهار ستون قطار ما از جا کنده میشد. انگار یه تریلی از بغل یه پراید رد بشه! آدم وقتی خواب هست تکونهای شدید رو بیشتر حس می کنه. خلاصه تا صبح چند باری مورد عنایت قرار گرفتیم.

محل اسکان ما یه هتل آپارتمان چند طبقه نزدیک حرم بود. اتاق ما هم طبقه دوم یا سوم بود. چند روزی که اونجا بودیم برنامه کلی این بود که یه زیارت می رفتیم و بعدش رضا می بردمون مشهد گردی. جزئیات رو یادم رفته چون مال سالها پیش بود (شکلک پیرمردای دانا توی کارتونهای دهه شصت). چند تا شبه خاطره ی گذری که یادم مونده ایناس:

- با رضا رفتیم کوه سنگی. یه کوه بود که انگار شهرداری مشهد داده بودش دست یه مشت از این بروبچ هنری و اونا هم خیلی قشنگ تر و تمیزش کرده بودن. ترکیب آب و سنگهای تراش خورده و نورپردازی یه محیط خیلی مفرح رو بوجود آورده بود. عکسایی رو که با دوربین رضا گرفتیم بعضی موقعا وقتی دارم توی کامپیوترم سرک می کشم و دنبال چیزای دیگه میگردم نگاه می کنم. قیافه ها با الان خیلی فرق داشت. اونموقع عینکی بودم.

- مهدی طبسی قد بلندی داشت. یه بار منتظر اتوبوس توی ایستگاه جلوی حرم وایساده بودیم و مهدی دقیقاً مثل کسی که روی بلندی باشه اعلام می کرد که اتوبوس اومد یا نه. مجید به همین خاطر بهش می گفت گروهبان دودو!

- توی اتاق مون بودیم و تازه از بیرون برگشته بودیم. یکی تلویزیون رو روشن کرد که داشت خبر پخش می کرد. گوینده طبق معمول یه چیزی پشت سر آمریکا می گفت. یهو مهدی که اصلاً اهل سیاست و این چیزا نبود (اصلاً گروه خونش به این حرفا نمی خورد) فنرش در رفت و گفت: اینا منتظرن آمریکا بچ...ه بیان تو تلویزیون اعلام کنن. همه یه نگاه تعجب آمیز به هم انداختیم و با هم زدیم زیر خنده. خود مهدی هم خنده اش گرفته بود. حتی مجتبی که پسر مودبی هست کلی خندید.

- بازدید از توس و مقبره فردوسی خیلی خاطره انگیز بود. مخصوصاً اینکه دیدیم توی زیرزمین مقبره یه غرفه بود که داشت محصوصلات مرکز رو می فروخت!

- برای خرید سوغات ترجیح دادیم خوردنی بگیریم یعنی زرشک و نبات و این چیزا. رضا بردمون یه بازارچه که نزدیکای محل اسکانمون بود. یه مغازه ساده و بی پیرایه رو نشون داد. فروشنده اون یه پیرمرد بود. از اون پیرمردایی که می شد نور راستی و درستکاری رو توی چهره اش دید. رضا می گفت این اگه بگه یه جنس خوبه ردخور نداره. همینطور هم شد. زرشک و زعفرونی رو که از اون بنده خدا خریدیم هنوز مادرم ازش تعریف می کنه.

- دفعه دومم بود می رفتم مشهد. توی حرم خیلی دقیق شده بودم برای کشف نکاتی که بقیه از کنارشون ساده رد میشن. کلی از دربها و سنگها و کاشی های حرم رو پیدا کردم که روش کتبه های وقف کنده کاری شده بود و اغلب اونایی که من دیدم مربوط به شاهان دوره قاجار بود.

از برگشت چیزی یادم نمیاد بجز یه شلوارک که مجید توی قطار پا کرده بود و چون شبیه لباسهای محلی مالزیایی ها بود من بهش می گفتم مالیژین!

پ.ن1: دوستان با ذکر خاطرات این پست رو کامل کنید.

پ.ن2: این پست رو حدوداً با یکماه فاصله تکمیل و منتشر کردم!

پ.ن3: اگه قسمت باشه چند هفته دیگه عازم مشهدم و دعاگوی دوستان.

یا الله! یا الله!

توی مرکز یه حاج آقایی بود به اسم مرتضوی. از اون آخوندهای باکلاس اصفهانی بود و خیلی خوش برخورد. یکی از بچه ها که بیشتر باهاش آشنا بود تعریف می کرد که انگار این بنده خدا یه بابا داشته که از تجار معروف اصفهان بوده و دو تا پسر هم داشته. این حاج آقای مرتضوی به سن جوونی که میرسه گویا هوس میکنه بره و درس طلبگی بخونه. در مقابل این تصمیم همه فک و فامیلشون که تو کار تجارت و بازار بودن مسخره اش می کنن و فقط پدر ایشون ازش حمایت میکنه و میگه دنبال هر کاری دوست داری بری من پشتیبانتم. القصه حاج آقای مرتضوی تعریف می کرد که داداشش رفته توی بازار و الان نصف بازار اصفهان مال اونه و این بنده خدا هم میره تو کار طلبگی و الان روحانی و معمم هست. به همین خاطر هست که میگم ایشون خیلی باکلاس و خوش برخورد بودن چون از خانواده های با اصالت اصفهان بود.

حاج آقای مرتضوی همیشه خندان بود هیکلی ورزیده و البته کمی هم شکم داشت. یه پسر داشت که مثل خودش تپل بود و لپهای گل انداخته ای هم داشت. حاج آقای مرتضوی تعریف می کرد که یه بار توی خونه داشته نماز میخونده و نمازش رو می بنده و وسطهای حمد بوده که پسر حاج آقا می بینه پدرش داره نماز میخونه. پسر هوس میکنه که نماز رو به پدر اقتدا کنه. در حالیکه به طرف دستشویی می دویده تا وضو بگیره همزمان با ذکر یا الله یا الله سعی می کنه به امام جماعت برسونه که کمی یواشتر بخونه تا به نماز برسه! حاج آقای مرتضوی هم از این کار خنده اش میگیره و هر کاری می کنه نمی تونه جلوی خودش رو بگیره و از خنده ولو میشه روی زمین.

این مطلب که توسط مصطفی تعریف شد تبدیل شد به یه اصطلاح. توی سربازخونه هر وقت کسی میخواست بگه که خیلی دیر شده با عبارت یا الله با الله این مطلب رو به بقیه اعلام می کرد.

خرید گوشی و درآوردن چشم بازار، من و مجید را!

من اسفند 84 اعزام شدم به سربازی و تا شهریور 86 طول کشید. سال 85 بود که نوبت گرفتن سیمکارت ما شد. اینو گفتم تا زمان داستان دستتون بیاد. اونموقع هنوز ایرانسل نیومده بود یا اوایلش بود (این طرحهای رنگ و وارنگ و نمیدونم یکی بخر و چندتا ببر و اینا که دیگه هیچ!). القصه من و مجید سیمکارتهای 440 هزار تومن همراه اولمون رو گرفتیم و خریدن یه گوشی موبایل شد موضوع کاری ما. حدوداً یک ماهی طول کشید تا تحقیقات تحلیلی مالی سیاسی اجتماعی! ما به نتیجه رسید و تصمیم گرفتیم بریم از تهران گوشی بخریم و بدینوسیله مشت محکمی بر بدنه فاسد و مال مردم خور دلال بزنیم (تکبیر). بهمین خاطر فکر کنم یه روز پنجشنبه بود که با مجید رفتیم پاساژ علاءالدین تهران.

موقع رفتن جیبهامون باد کرده بود. می دونید چرا؟ چون اون زمان هنوز کارتهای عابربانک و چک پول و اینا خیلی مرسوم نبود (یعنی آدم نمی تونست اعتماد کنه بره تا اونجا و بعد دستگاه POS شون کار نکنه) و ما هم پول نقد همراهمون برده بودیم. پاساژ چند طبقه بود و با اون چیزیکه توی ذهنم ترسیم کرده بودم فرق می کرد یعنی کوچیکتر و کثیف تر بود! یه چرخ که توی طبقه اول زدیم دیدیم پولمون به بعضی مدلها نمی رسه و قیدشونو زدیم. برای تفریح گفتیم بریم طبقه بالا و اونجا بود که متوجه شدیم قیمت گوشی ها با شماره طبق رابطه معکوس داره و هرچی بری بالاتر قیمتها میاد پایین تر. بالاخره بعد از قیمت گرفتن حسابی از مغازه ها تصمیم گرفتیم که گوشی محبوب و مردمی و پرفروش SonyEricsson K750 رو بخریم چون واقعاً امکاناتش به نسبت قیمتش خیلی خوب بود. فکر می کنم اگه هنوز هم تولید میشد خیلیها طرفدارش بودن. باز هم بصورت اتفاقی متوجه شدیم که بعضی مغازه ها گوشی های ارزونتری دارن و علتش هم این بود که کارتن های گوشی ها خرابه یعنی مثلاً خیس شده. گویا گوشی ها قاچاق بودن و کارتن هاشون بصورت جدا حمل میشدن و بهمین خاطر مشکلاتی برای بعضی هاشون پیش میومد. خلاصه مجید یه دونه خرید و من هم یکی برای دادشم خریدم و برای اینکه به مشکل نخوریم برای خودمم یه دونه از مدل W700 گرفتم. قیمتها هم اینطور یادمه که مال من شد 220 تومن و اونا 200 تومن.

کار خریدمون که تموم شد خوشحال بودیم که حدود 30-40 تومنی سود کرده بودیم. موقع برگشت و پیاده شدن از مترو یه دستفروش دیدیم که پیرهنهای زمستونی میفروخت. غروب بود و هوا تاریک و ما هم عجله داشتیم به اتوبوس برسیم. خرید خودمونو تکمیل کردیم و یه چندتایی ژاکت و اینا خریدیم. به خونه که رسیدیم فهمیدیم ژاکتها دست دوم هستن! و بهمین خاطر تا آخر سربازی روی جالباسی طبقه بالای سربازخونه جا خوش کرده بودن. البته به طرز شایسته ای مورد عنایت بروبچ قرار گرفتیم و تا مدتها این شاهکارمون سوژه خنده شده بود. البته من یه ضدحال دیگه هم خوردم؛ متوجه شدم که هندزفری گوشی توی جعبه نبوده که به لطف یکی از دوستام موفق شدم از فروشنده بگیرم.

مصطفی هم گویا رفته بود و از معازه یکی از دوستاش توی کاشان یه دونه K750 خریده بود. بهمین خاطر وقتی دید ما هم مثل مال اون خریده بودیم انگار زورش اومد و نمیدونم یه چیزی گفت که تو مایه های این بود که چرا خریدید. مجید هم که دنبال آتو گرفتن بود با خنده به مصطفی گفت: کاری داشتی زنگ بزن به K750! این جمله به یکی از جملات قصار سربازخونه تبدیل شد.

این روزها باطری گوشیم خراب شده ولی یادآوری این خاطرات باعث میشه تا دلم نیاد گوشیمو عوض کنم.

منچولباف

امروز داشتم از شبکه تلویزیون بوشهر! یکی از قسمتهای نقطه چین رو می دیدم. توی این سریال یه شرکت بود به اسم منچولباف. یادم اومد که به مرکز هم توی یه برهه زمانی می گفتیم منچولباف. گفتم اینجا بنویسم تا تو تاریخ سربازخونه ثبت بشه.

سولماز و کره!

خیلی وقته اینجا چیزی نوشته نشده. امشب داشتم توی سایت کلوب چرخ میزدم و صفحه داش مصطفی رو یه نگاه انداختم که دیدم اونجا گفته بود یه سری هم بزنید به این وبلاگ و این بود که منم فیلم یاد هندستون کرد و گفتم یه چیزی بنویسم هم خاطره ای مکتوب بشه و هم من بعد مدتها یه چیزی نوشته باشم. دلم برای نوشتن تنگ شده بود اما واقعاً این روزها فرصت تنها کاری که ندارم همین نوشتنه.

باید اعتراف کنم یکی از شانس هایی که به شخصه توی بحث سربازی آوردم همخونه شدن با دوستانی بود که بدون اغراق، یکی از یکی بهتر بودن. دوستانی که برای من به عنوان یه بچه کاشونی شجاع! که تا زمان سربازی بیرون از شهرش زندگی نکرده بود و اخلاقاً هم اهل رفیق بازی و خونه مجردی و این حرفا نبود واقعاً فرصتی بودن برای تجربه کردن یه جمع صمیمی و دوست داشتنی. انقدر که غم و ناراحتی دور بودن از کاشون رو فراموش کنم. درسته که الان هر کدوم مون یه جایی مشغول به کار و زندگی هستیم و کمابیش از هم بی خبریم اما از همین تربیون! روی گل همه شون رو می بوسم و ارادت قلبیم رو بهشون ابراز می کنم.

القصه این دوستان خوب ضمن فراهم کردن یه محیط شاد و سراسر از خنده و شوخی؛ همیشه مسایل و شئونات اخلاقی رو رعایت می کردن و شکر خدا هیچ کدوم از تفریحات سالمی! که این روزا توی جمع جوونها رایجه توی سربازخونه وجود نداشتن. ولی خب این دلیل نمیشد که بچه ها فرصت شوخی و بهانه خنده و مسخره بازی رو از دست بدن و کافی بود تا یه سوتی بدی تا مورد عنایت ویژه قرار بگیری. جالبه که اکثر این سوتی ها و متعاقب اون، عنایات دوستان تبدیل به یه اصطلاح یا کلمه کلیدی میشد که بعد از اون به فرهنگ لغات سربازخونه اضافه میشد و در موارد بعد به کمک بروبچ میومد تا بتونن به طرز شیواتری بقیه دوستان رو مورد عنایت قرار بدن. من اینجا چند مورد رو که یادمه می نویسم و اگه چیزی رو از قلم انداختم دوستان در بخش نظرات یادآوری کنن تا اضافه کنم:

1- یادم نیست برای اولین بار کی سوتی داد و کی این حرفو زد که دیگ گ... رو اگه هم بزنی بیشتر گندش بالا میاد. بعد از اون ماجرا هر وقت یکی سوتی میداد و بعدشم دست و پا میزد تا کارشو توجیه کنه بقیه با حرکت دست، چرخوندن ملاقه یا شایدم کمچه (kamcheh یه جور ملاقه مخصوص و بزرگ برای هم زدن غذاهای دیگ های هیاتی هست) رو نشون میدادن که یعنی بعله دیگه زور زیادی نزن!

2- هر وقت عیال سیدِ هاشمی زنگ میزد مصطفی که با سید شوخی داشت بلند بلند داد میزد: سیـــــــــد! سولماز زنگ زده بود باهات کار داشت. شلیک خنده همیشگی بعد از این جملات به یه رویه تبدیل شده بود. بعدها هر وقت خونواده بچه ها زنگ میزدن و کار داشتن جملاتی از این دست یا ایجاد سر و صداهای مرتبط با انواع وحوش و حیوانات جنگلهای آمازون! هم اضافه شد.

ادامه نوشته

وقتی قوانین فیزیکی کار نمی کنند یا ماست مالی علمی

یه بار با داداشم سوار اتوبوس بودیم و چون جا نبود وسط اتوبوس میله زیر سقف رو گرفته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم. دور میدون امام (کاشون) که رسیدیم راننده تیز پیچید و یه جوون از این مدل لاتی ها (با سبیل مخملی و یقه باز که موهای سینه مثل چمن ریخته بود بیرون و هیپی های بلند) تعادلشو از دست داد و خورد به داداش ما. سریع خودشو جمع کرد و در حالیکه یه خنده از نوع ماست مالی روی لبش بود ضمن معذرت خواهی با لهجه غلیظ کاشونی (خیابون امامی) گفت ببخشید یه لحظه شیب برقرار شد من خوردم به شما. این استدلال فیزیکی و علمی باعث شد که بعد از اون ماجرا هر وقت میخوایم یه چیزی رو ماست مالی کنیم بگیم ببخشید یه لحظه شیب برقرار شد. این خاطره رو بعنوان مقدمه گفتم تا یکی از مصداقهای این اصطلاح در سربازخونه رو براتون بگم.

با رسم کشتی گرفتن های سربازخونه که آشنایید. حامد یه شب از سرکار اومده بود خونه و سرکیف بود. به سرش زد که با یکی کشتی بگیره. یادم نیست با محمود کشتی گرفت یا با محمد اسماعیلی. کشتی خوب گره خورده بود و حامد حریفشو زده بود زمین و داشت فن گونی سیب زمینی رو روش پیاده می کرد (توی این فن خودتو مثل گونی ول می کنی روی طرف و لهش می کنی!). ما هم اون طرف اتاق نشسته بودیم و داشتیم چایی می خوردیم. برای چایی هم معمولاً یه کتری آب جوش میاوردیم و چای خشک می ریختیم توی فلاسک (کسی حال نداشت چای توی قوری دم کنه). یه بیست دقیقه ای میشد که بچه ها چای خورده بودن و کتری آب جوش هم روی زمین بود. مصطفی دسته کتری رو گرفت تا ببینه دمای اون چقدره. خب سرد بود و بهمین خاطر با اطمینان کتری رو بلند کرد و برد بالا سر حامد و ریخت روی کمر حامد، انگار که داره باغچه رو آبیاری می کنه. گفت بسه دیگه پاشید. کمر حامد هم گود بود و آب کتری علاوه بر کمر رفت اونجایی که نباید و تا فیها خالدون حامد رو شست. یه اصطلاحی خود مصطفی داشت برای روزای تابستون قم که از شدت عرق می گفت آدم باید ناودون بذاره پشتش! اون لحظه هم حامد دقیقاً باید یه همچین کاری می کرد (میخوام حجم آبدهی رو خوب تصور کنید). یه لحظه حامد یه داد بلند کشید: آآآآآآآآآآی و با حالت هجومی بلند شد نشست و هوار کشید کی بوووووووووووووووود؟ مصطفی رو میگی رنگ به صورتش نمونده بود. در حالیکه آلت جرم هنوز توی دستش بود و هیچ راهی برای انکار و حتی فرار نداشت با چشمای گرد شده به حامد و کتری نگاه کرد و بعد با احتیاط دستش رو گذاشت به بدنه کتری. تازه اونوقت بود که فهمید آب کتری هنوز جوش هستش. با یه صدا که سعی می کرد ضمن آهسته بودن حالت طنز هم بهش بده گفت: ئه! من فکر می کردم این سرد شده، چرا قانون همدمایی کار نمی کنه؟! حامد که اینو شنید فهمید ماجرا چیه و عمدی در کار نبوده. واقعاً به اعصاب خودش مسلط بود که چیزی به مصطفی نگفت. سریع دوید طرف یخچال و یه خمیر دندون خنک برداشت و شروع کرد به مالیدن روی کمر و پشتش. شانس آورد که تاول نزد. مصطفی بعداً تعریف کرد که اون لحظه من پیش خودم گفتم کم کمش یه چهار پنج تا فحش آبدار خوردم. خلاصه اونروز هم همه بچه ها از استدلال علمی مصطفی خنده شون گرفت و ماجرا با گذشت حامد ختم به خیر شد. جالب بود که بعد از این ماجرا مجید فهمید خمیر دندون اون بوده که نقش پماد رو بازی کرده و داشت غر میزد!

مصائب آشپزی!

سلام خدمت همه اونایی که سر میزنن اینجا و اونایی که سر نمیزنن (اولیش خودم!).

همین اول کار بگم که خودمم فکر نمی کردم پسوردمو یادم باشه شانسی زدم و باز شد.

امشب یاد یکی دو تا خاطره کوچیک از سربازخونه افتادم و گفتم حیفه ننویسمش. یادمه یه روز نوبت مجید بود که غذا درست کنه. مجید هم طبق معمول غذای تخصصی اش که خورشت قارچ بود رو درست کرده بود (شایدم یه چیز دیگه یادم نیست!). برحسب اتفاق اون روز یکی دوتایی مهمون ناخونده هم داشتیم که یهویی سر سفره رسیده بودن و خب باید آبروداری می کردیم. اینم بگم که حامد مهارت قابل توجهی توی آوردن اینجور مهمونا با خودش داشت. حتی قبلش یه زنگ نمی زد که سربازخونه رو یه کم مرتب هم بکنیم. القصه سفره رو انداختیم و طبق یه قانون نانوشته؛ آشپز مثل یه مادر فداکار، از اونایی که بچگی هامون توی کارتونهای ژاپنی نشون میداد، وردار بذار و از همه پذیرایی می کرد. همه مشغول بودن و داشتن تند تند غذا می خوردن و از خودشون و بقیه پذیرایی می کردن. حتی بعداً کاشف به عمل اومد که مصطفی آخرهای غذا رو به زور خورده تا چیزی باقی نمونه و حیف و میل نشه. توی این شلوغ پلوغی ها اما یه نفر به کلی فراموش شد و اون کسی نبود جز همون تختی فداکار و مجید فهمیده سربازخونه. بله همه یادشون رفته بود که مجید خودش غذا نکشیده و زمانی متوجه شدیم که هیچی از غذا نموند بود حتی یه لقمه. مجید هم با بزرگواری تمام یه پیاله ماست با نون برداشت و اون روز ناهار رو با نون ماست سر کرد. مصطفی هم مسخره بازیش گل کرده بود و هی میخندید. من به جای مجید بودم دادم دراومده بود.

دومین خاطره هم مربوط به همین سفره ناهار و تموم شدن غذا بود. تقریباً همه ناهار رو خورده بودیم که یهو دیدیدم یه نفر کلید انداخت توی در خونه و در رو باز کرد. عین فیلمهای کمدی؛ اول یه نگاه به همدیگه کردیم و مصطفی گفت: آخ آخ حامد رو یادمون نبود. فرصت هیچ کاری نبود حتی هم زدن دیگ فضاحتی که به بار آورده بودیم. یهو دیدیم مصطفی خودش رو انداخت روی زمین و خودش رو زد به خواب و به تبع اون من و مجید هم همین کار رو کردیم. تمام این وقایع ظرف چند ثانیه افتاد و صحنه خیلی خنده داری پیش اومد. حامد اومد توی خونه و وقتی سفره رو دید که مثل دل مومن پاک پاک شده و چند نفر هم مثل تیر خورده های فیلمهای جنگی کنار سفره افتادن خودش دستش اومد که ماجرا از چه قراره و چیزی نگفت. حامد داشت ما رو نگاه می کرد که یهو مصطفی خنده اش گرفت. خنده های مصطفی هم یه سبک خاصی داره و کپی رایتش مال خودشه. معمولاً مصطفی وقتی خنده اش می گرفت نمی تونست خودش رو نگه داره و قاه قاه با صدای بلند می خندید. بقیه ماجرا دیگه مشخصه. ما هم خندمون گرفت و حامد هم که توی این جور مواقع بچه باظرفیتی بود به گفتن چند تا "ای نامردها" بسنده کرد و یه غذای حاضری برا خودش درست کرد.

پ.ن: خیلی وقت بود که دست به کیبرد نشده بودم و دلم برای نوشتن تنگ شده بود.

سلامی تازه ............. دنباله ماجرا

ای بابا ... چند وقته که هیچی هوا نکردیم اینم شد وبلاگ. البته من یه بار مطلب اپ کردم ولی چون کانکشن قطع بود ارور داد و قتی بک زدم همه نوشته ها رفته بودن .به دلیل سوزش بالا کلا اکسپلورر رو بستم.


اول از همه اینکه کلا سربازخونه عوض شد و سرابیز به یه مکان جدید که میگن باحال تره نقل مکان کردن.

ولی سرباز هم سربازهای قدیم، سربازخونه هم همون قدیمیش.

سربازهایی که مهدی - ج از دایورتشون بناله، خدا آخر و عاقبت سربازخونه اش رو بخیر کنه


ما که از سربازخونه رفتیم ولی خوب خاطراتش که هست

خاطرات رو تا روز اول تلو گفته بودم.....

بعد از پرسش و پاسخ بازدیدکنندها رفتیم برای ناهار و بعد از ناهار و استراحت رفتیم برای تیراندازی 50 متر.حسین به اولین آرزوش رسید و افتاد نفر آخر صف که باید اتمام صف رو میگفت!!

وقت تیراندازی تموم شد چندتا پوکه کم بود چند بار همه میدون رو گشتیم ولی یکی از پوکه ها پیدا نمیشد. یکی از افسر آموزشها میگفت:" باید پوکه رو پیدا کنید و تو هر دور یه تیکه از لباستون رو درمیارید. آخرش هم باید سینه خیز برید"

هوا داشت تاریک میشد و از پوکه هم خبری نبود تا اینکه یه جناب سرهنگی داد زد که اونجا دارید چیکار میکنید سریع برید به چادرها.در همین حال پوکه هم پیدا شد. مثل اینکه پوکه افتاده بود تو جیب یکی از افسر آموزشها و بعدش انداختش جلو پاش و با خوشحالی و غرور گفت :" آخرش هم خودم پیداش کردم" . اینجا بود که دیدیم پس لرزه های زیرآب زنی تو یگان داره خودش رو نشون میده.

میدون که تموم شد ، رفتیم برای شام، شام رو که خوردیم پوتینها رو واکس زدیم ، جورابها رو هم شستیم و آماده شدیم برای خواب.حسین گفت بزارید یه دهن براتون بخونم. همینطور که میخوند یهو دیدیم کله افسر آموزش امد تو چادر و گفت  :"کی میخوند؟ اگه خودش بگه کی بوده کاریتون ندارم"

حسین با احتیاط از بالای منبر آمد پایین و گفت :" من بودم جناب سروان معذرت میخام"

افسر آموزش هم گفت چون خودتون گفتید کارتون ندارم ولی اگه من رفتم نخدیدها.

به محض اینکه از چادر رفت بیرون حامد که مضنون به زیرآب زنی هم بود خندید.خندیدن همانا و برگشتن افسر همانا و با وضعیت کامل به خط شدن همانا.<< اون وقت شب ، با پوتین واکس زده و جوراب خیس با وضعیت کامل به خط شدن یعنی یه چیزی ماورای ضدحال >>

خلاصه به خط شدیم. گفتن باید برید دنبال کماندوهای قورباغه ای؟ بگیرید و بیاریدش.

""یه نکته اینکه چادر ما کنار دره بود اونور دره هم آشپزخونه""

گفتن:" کماندوی قورباغه ای خیلی وارده و الان کنار آشپزخنه وایساده .شما از این ور سینه خیز میری تو دره و از اون ور کلاغ پر میایی بالا .اما تو همین لحظه کماندوی قورباغه ای از طریق هوا امده اینور پس شما دوباره از اون با سینه خیز میری تو دره و با کلاغ پر میایی بالا و برمیگردید همینجا. اما کماندوی قورباغه ای که دیگه الان اینجا نیست . رفته دم در پادگان. شما میرید تا دم در و برمیگرید همینجا."

ما دیدیم امشب دهنم کامل سرویسه و التماس هم فایده نداره و خلاصه افسر داشت می بافت تا اونجا که گفت :"خب فهمیدید"؟

یکی از بچه های جنوب <که تو چادر ما بود> هم گفت :" حالا ببینیم خدا چی میخاد و چی پیش میاد"و این یعنی سرویس شدن حتمی است.

جناب افسر آموزش هم سریع گفت :" بشمار سه اونورید بشمار یک..."

چشمتون روز بد نبینه .. تا ما دویدیم سمت پایین دره ، نگهبان آشپزخونه که ریده بود از ترس (شرمنده) سریع گلنگدن ژ3 رو زد و یه ایست مشتی و جانانه کشید . با ایست کشیدن، نگهبان ما هم که داشتیم میدویدیم سمت دره، ریدیم چون گفتیم الانه که تیر در کنه و سوراخ بشیم. و همزمان افسر آموزش هم رید به خودش، چون داشت تو ساعت خاموشی تنبیه میکرد.

ما که جوارحمون چسبیده بود زیر گلومون سریع برگشتیم بالا که دیدیم سرهنگ مسیول میدون داره میاد ، جای همه تون خالی.مسیول میدون کاری به ما نداشت ولی افسران آموزش رو کلا شست و آویزون کرد رو بند.

بعد از اون افسر اموزش ما رو به صورت برادرانه نصیحت کرد. حسین رفت از تو چادر یه بسته خرما اورد و با نگاه شیطنت آمیز به افسر آموزش گفت :" خدائیش شما به من نگاه کند اگه خندد نگرفت ، تنبیه کن"

وقتی رفتیم تو چادر اول از حسین تعهد گرفتیم که دیگه نخونه ، حامد هم نیشش رو ببنده، ولی چی بگم از پوتینها که کلا با خاک یکی شده بود و جورابها هم که خیس بودن الان گلی شده بودن.

این چند وقته که نبودیم 3

این چند وقته همه زدن به تاهل اختیار کردن:

آقا مجتبی متاهل شدن

امیر حسین هم همسر اختیار کردن

بر اساس شایعات حامد بابا شده ( یه پسر که اسمش رو هم گذاشته علی طاها)

مجید کلا مرکز رو ول کرد و رفت کاشو(ن)

مهدی دل رو به دریا زد و از بند مادیات و ...... رها شد و سور داد !!!!!!!!!!! تازه گوشی نو هم خریده ؟!@#

رضا هم بعد از خدا زدگی، الان مستقل شده و نون بیار خونشونه




البته جدیدا مرکز بطور وسیعی داره سرباز میگیره که الان تو سرباز خونه فکر کنم بالای 10 نفر هستن ولی جالبه که برای سربازها تخت خریدن.

لایحه تخت خریدن در زمان ما هم عنوان شد اما رد شد جون فضا رو خیلی اشغال میکنه .

راستی منم هنوز مصطفی سابقم  و هیچ فرقی نکردم البته به غیر از یه مقدار افزایش ابعاد

این چند وقته که نبودیم 2....

سلام به همه دوستان قدیمی و جدید

راستش این وبلاگم داره میپکه از هم انشالا.....

نمیدونم چرا کسی دیگه تو کار پست نیست اول خودم البته خدائیش یه سری از خاطرات آموزشی که با حاجی حسین داشتیم رو تایپ هم کرده بودم اما فایلش گم شد و امان از ........... دیگه یاری نمی کنه کاریش هم نمیشه کرد

از حال باقی بچه ها هم تقریبا بی خبرم فقط گاهی میبینمشون

راستی من الان سر خونه و زندگی خودم رفتم و دیگه تو سربازخونه نیستم البته میدونم یه چندتایی سرباز و کارمند اضافه شده که من خیلی باهاشون اشنایی ندارم و زحمت معرفیشون رو داش مجید باید بکشه . بهرحال ...

این چند وقته فقط یه آقا مجتبی یه مهمونی برای کارت پایان خدمتش داد که تو اون با کمک مش حامد که الان دیگه برا خودش خیلی مشتی شده محمد_ط و حمید_ص رو هم شستیم خیلی حال داد

قرار بود بعد از مجید و مهدی هم سور کارتشون رو بدن که فکر نکنم سوری در کار باشه مهدی که هر وقت حرف سور رو بهش میزنیم میگه : "من که تا 7-8 تا سور نخورم ،سور نمیدم"