سفر مشهد
آخرای سربازی من بود که تابستون بود و گفتن مرکز میخواد کارمنداشو ببره مشهد. حاج آقای معیدی، که مسئول امور سربازای مرکز بود و روحانی خیلی گلی هستش (شاید یه پست براش نوشتم)، یه حالی به سربازا داد و گفت به خرج مرکز می بردشون مشهد. ما هم از خدا خواسته گفتیم هم فاله هم تماشا. هم زیارت می کنیم هم با بچه ها یه مسافرت مجردی می ریم. رضا خودش بچه مشهد بود و بهمین خاطر شد تورلیدر ما و کارمون خیلی راحت شد. تنها مشکلی که وجود داشت این بود که باید خودمون و به خرج خودمون می رفتیم مشهد (حمل و نقل رو میگم).
اول زنگ زدیم به راه آهن قم اما گفتن بلیط تموم شده. به پیشنهاد یکی از بچه ها رفتیم تهران و از اونجا بلیط گرفتیم. یادمه که یه کوپه توی قطار درجه دو گرفتیم. نمی دونم برای چی درجه دو؟ زمانش به ما میخورد یا هیچ کدوم مون معنی درجه دو رو نمی دونستیم که البته قشنگ یاد گرفتیم! کوپه ما تا اونجایی که یادمه شامل من و مجید و رضا و مجتبی و مهدی طبسی و یه پسره بود که تو بخش اطلاع رسانی مرکز کار می کرد.
چون زمان زیادی گذشته جزئیات دقیقی تو ذهنم نیست اما شبی رو که توی کوپه گذروندیم خیلی به یاد ماندنی بود. فکر بد نکنید! الان توضیح میدم. کوپه قطارهای درجه دو تخت نداره و بجای اون صندلی هایی که روش نشسته بودیم باز میشد و هر شش نفر باید کنار هم مثل اموات میخوابیدیم بدون اینکه بتونیم جُم بخوریم. اولِ شب طوری نبود اما وقتی خوابمون برد دیگه هیچکس اختیار خودش رو نداشت و صبح که از خواب پا شدیم پای یکی تو چشم اون یکی بود و دست یکی رو شکم نفر بغلی و خلاصه یه صحنه خنده داری شده بود. انگار مجتبی نیمه های شب بلند شده و رفته بود زیر صندلی ها (کف کوپه) خوابیده بود. نکته وحشتناک داستان مربوط به مواقعی بود که یه قطار دیگه از بغلمون رد میشد. چهار ستون قطار ما از جا کنده میشد. انگار یه تریلی از بغل یه پراید رد بشه! آدم وقتی خواب هست تکونهای شدید رو بیشتر حس می کنه. خلاصه تا صبح چند باری مورد عنایت قرار گرفتیم.
محل اسکان ما یه هتل آپارتمان چند طبقه نزدیک حرم بود. اتاق ما هم طبقه دوم یا سوم بود. چند روزی که اونجا بودیم برنامه کلی این بود که یه زیارت می رفتیم و بعدش رضا می بردمون مشهد گردی. جزئیات رو یادم رفته چون مال سالها پیش بود (شکلک پیرمردای دانا توی کارتونهای دهه شصت). چند تا شبه خاطره ی گذری که یادم مونده ایناس:
- با رضا رفتیم کوه سنگی. یه کوه بود که انگار شهرداری مشهد داده بودش دست یه مشت از این بروبچ هنری و اونا هم خیلی قشنگ تر و تمیزش کرده بودن. ترکیب آب و سنگهای تراش خورده و نورپردازی یه محیط خیلی مفرح رو بوجود آورده بود. عکسایی رو که با دوربین رضا گرفتیم بعضی موقعا وقتی دارم توی کامپیوترم سرک می کشم و دنبال چیزای دیگه میگردم نگاه می کنم. قیافه ها با الان خیلی فرق داشت. اونموقع عینکی بودم.
- مهدی طبسی قد بلندی داشت. یه بار منتظر اتوبوس توی ایستگاه جلوی حرم وایساده بودیم و مهدی دقیقاً مثل کسی که روی بلندی باشه اعلام می کرد که اتوبوس اومد یا نه. مجید به همین خاطر بهش می گفت گروهبان دودو!
- توی اتاق مون بودیم و تازه از بیرون برگشته بودیم. یکی تلویزیون رو روشن کرد که داشت خبر پخش می کرد. گوینده طبق معمول یه چیزی پشت سر آمریکا می گفت. یهو مهدی که اصلاً اهل سیاست و این چیزا نبود (اصلاً گروه خونش به این حرفا نمی خورد) فنرش در رفت و گفت: اینا منتظرن آمریکا بچ...ه بیان تو تلویزیون اعلام کنن. همه یه نگاه تعجب آمیز به هم انداختیم و با هم زدیم زیر خنده. خود مهدی هم خنده اش گرفته بود. حتی مجتبی که پسر مودبی هست کلی خندید.
- بازدید از توس و مقبره فردوسی خیلی خاطره انگیز بود. مخصوصاً اینکه دیدیم توی زیرزمین مقبره یه غرفه بود که داشت محصوصلات مرکز رو می فروخت!
- برای خرید سوغات ترجیح دادیم خوردنی بگیریم یعنی زرشک و نبات و این چیزا. رضا بردمون یه بازارچه که نزدیکای محل اسکانمون بود. یه مغازه ساده و بی پیرایه رو نشون داد. فروشنده اون یه پیرمرد بود. از اون پیرمردایی که می شد نور راستی و درستکاری رو توی چهره اش دید. رضا می گفت این اگه بگه یه جنس خوبه ردخور نداره. همینطور هم شد. زرشک و زعفرونی رو که از اون بنده خدا خریدیم هنوز مادرم ازش تعریف می کنه.
- دفعه دومم بود می رفتم مشهد. توی حرم خیلی دقیق شده بودم برای کشف نکاتی که بقیه از کنارشون ساده رد میشن. کلی از دربها و سنگها و کاشی های حرم رو پیدا کردم که روش کتبه های وقف کنده کاری شده بود و اغلب اونایی که من دیدم مربوط به شاهان دوره قاجار بود.
از برگشت چیزی یادم نمیاد بجز یه شلوارک که مجید توی قطار پا کرده بود و چون شبیه لباسهای محلی مالزیایی ها بود من بهش می گفتم مالیژین!
پ.ن1: دوستان با ذکر خاطرات این پست رو کامل کنید.
پ.ن2: این پست رو حدوداً با یکماه فاصله تکمیل و منتشر کردم!
پ.ن3: اگه قسمت باشه چند هفته دیگه عازم مشهدم و دعاگوی دوستان.